تبليغاتX
دلتنگي
گل گلدون من شكسته در باد
 تو بيا تا دلم نكرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
كي گل شب بو رو از شاخه چيده ؟
گوشه آسمون ، شده رنگين كمون
من مثل تاريكي ، تو مثل مهتاب
اگه باد از سر گل تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب
گل گلدون من ، ماه ايوون من
از تو تنها شدم ، چو ماهي از آب
گل هر آرزو ، رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه ، دلم يه مرداب
آسمون آبي ميشه ، اما گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد ، دلش ميگره
دره مهتابي ميشه ، اما گل مهتاب
از بركه هاي آب بالا نمي ره  
تو كه دست تكون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شكفه گل از گل باغ
وقتي چشمات هم مياد
دو ستاره كم مياد
مي سوزه شقايق از داغ

خواننده:سیمین غانم

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه یکم مهر 1388 |
امشب به بر من است آن مایه ی ناز
یارب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب با من بیچاره بساز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد ای ظلمت شب با من بیچاره بساز

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

گویید فلانی آمده
آن یار جانی آمده
مست است هشیارش کنید
خوابست بیدارش کنید

آمده حال تو احوال تو
سیه خال تو سفید روی تو
ببیند برود
آمده حال تو احوال تو سیه خال تو سفید روی تو
ببیند برود

امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

با صدای پریسا

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه یکم مهر 1388 |
اي مه من اي بته چين اي صنم
لاله رخ و زهره جبين اي صنم
تا به تو دادم دل و دين اي صنم
بر همه کس گشته يقين اي صنم
من ز تو دوري نتوانم ديگر
جانم وز تو صبوري نتوانم ديگر
بيا حبيبم بيا طبيبم
بيا حبيبم بيا طبيبم

هر که تو را ديده ز خود دل بريد
رفته ز خود تا که رخت را بديد
تير غمت چون به دل من رسيد
همچو بگفتم که همه کس شنيد
من ز تو دوري نتوانم ديگر
جانم وز تو صبوري نتوانم ديگر
بيا حبيبم بيا طبيبم
بيا حبيبم بيا طبيبم

اي نفس قدس تو احياي من
چون تويي امروزه مسيحاي من
حالت جمعي تو پريشان کني
وايو به حال دل شيداي من
من ز تو دوري نتوانم ديگر
جانم وز تو صبوري نتوانم ديگر
بيا حبيبم بيا طبيبم
بيا حبيبم بيا طبيبم

با صدای محمدرضا شجریان بشنوید

 

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه یکم مهر 1388 |
تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

فریدون مشیری

نوشته شده توسط اميد در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنن
نمی خوام گناه بی عشقی بیافته گردنم
نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالیه با افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین
نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالیه با افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
این همه چرخیدی و  چرخوندی آخرش چی شد
اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
این همه طلسم و بکر جای خوش دنیا کجاست
نمی خوام در به دره پیج و خمه این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجوده کم و پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
نوشته شده توسط اميد در سه شنبه دهم شهریور 1388 |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد، چيزي که نمي دانست چيست. شايد يک آبي دور، يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است. درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گريست

 

منبع:؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط اميد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 |
می و ميخانه مست و ميکشان مست
زمين مست و زمان مست آسمان مست
نسيم از حلقه ی زلف تو بگذشت
چمن شد مست و باغ وباغبان مست
تا زدم يک جرعه می از چشم مستت
تا گرفتم جام مدهوشی ز دستت
شد زمين مست آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه ی خفته در تار و پود منی
تو باده ی جام و سبوی منی
مايه ی هستی و های و هوی منی
گرچه مست مستم نه می پرستم
به هر دو جهان مست عشق تو هستم
تا من چشم مست تو ديدم
ز ساغر عشقت دو جرعه چشيدم
شد زمين مست آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
با غ مست و باغبان مست

 شعر:بیژن ترقی
خواننده: علی اصغر شاهزیدی
تاریخ اجرا: زمستان 1369

نوشته شده توسط اميد در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 |
تندی رگبار از تو
سرپناه یار از تو

قلب بر دیوار از من
شهر بی حصار از تو

گونه ی تبدار از من
بغض چشمه سار از تو

خواب گندمزار از تو
بخشش و ایثار از تو

هق هق بسیار از من
تردی بهار از تو

اسب بی سوار از من
قصه فرار از تو

نفس نفس، بودن من از تو
شکفتن و گفتن من از تو
مرورم کن خط به خط از نو

بیا ببین در چه حالم از تو
ببین ببین چه زلالم از تو
بیا شعر محال من شو

این ترانه ها از تو
درس و بزم ما از تو

خواب این سفر از من
راه ناکجا از تو …

نوشته شده توسط اميد در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |
بی دل شده ام بهر دل تو
ساکن شده ام در منزل تو
صرفه چه کنم در معدن تو
زر را چه کنم با حاصل تو
شد جمله جهان سبز از دم تو
قبله دل و جان هر قابل تو
شد عقل و خرد ديوانه تو
بی علم و عمل شد عامل تو
مرغان فلک پربسته تو
هر عاقل جان ناعاقل تو
هاروت هنر ماروت ادب
گشتند نگون در بابل تو
گردن بکشد جان همچو شتر
تا زنده شوم از بسمل تو
حل گشت ز تو هر مشکل جان
ماندم به جهان من مشکل تو
بنويس برات اين مزد مرا
تا نقد کنم از عامل تو
از روز به است اکنون شب ما
از تاب مه بس کامل تو
تا شب شتران هموار روند
تا منزل خود با محمل تو
در منزل خود آزاد شوند
از ظالم تو وز عادل تو
خامش کن و خود در يک دمه ای
خامش نکند اين قايل تو

مولانا

نوشته شده توسط اميد در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |
بی دل شده ام ... بهر دل تو
ساکن شده ام ... در منزل تو
نور دل ما ... روی خوش تو
بال و پر ما ... خوی خوش تو
ای طالع ما ... قرص مه تو
سایه گه ما ... موی خوش تو

نان بی تو مرا ... زهرست نه نان !
هم آب منی ... هم نان منی
باغ و چمن و ... فردوس منی
سرو و سمن .... خندان منی

دل می نرود ... سوی دگران
چون رفته باشد ... سوی خوش تو
ور دل برود ... سوی دگران
او را بکشد ... روی خوش تو
ای مستی ما ... از هستی تو
غوطه گه ما ... جوی خوش تو

هم شاه منی ... هم ماه منی
هم لعل منی ... هم کان منی
خامش شده ام ... شرطش تو بگو
زیرا به سخن ... برهان منی


سلطان منی ... سلطان منی
واندر دل و جان ... ایمان منی
در من بدمی ... من زنده شوم
یک جان چه بود ؟ ... صد جان منی


نوشته شده توسط اميد در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |